خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی





Powered by WebGozar

ملای سبزواری ، ناصر الدین شاه و عکاس باشی
موضوع: اجتماعی شنبه 29 تیر1392 14:1
ملای سبزواری ، ناصر الدین شاه و عکاس باشی


بعضی از متفکران معاصر معتقدند یکی از مشکلاتی که در روند آشنایی جامعه ما با تمدن جدید پدید آمد، این بود که ما پیش از آشنا شدن با اندیشه ها و افکار بنیادین تمدن جدید، با فرآورده های مادی و صنعتی آن آشنا شدیم و چنان مجذوب این ظواهر شگفت انگیز ماندیم که شناخت اندیشه هایی را که منجر به پدید آمدن این فرآورده ها شده بودند، از یاد بردیم و مدت ها طول کشید تا اندکی به خود آمدیم و متوجه این مشکل شدیم. دکتر شریعتی در یکی از کتاب های خود، داستانی را نقل کرده که شاهد مناسبی برای اثبات این مدعاست.

او آورده که ناصرالدین شاه در سفر به خراسان، بر سر راه مشهد، در سبزوار اتراق کرد و در این شهر به دیدن فیلسوف و حکیم بزرگ آن روزگار، حاج ملاهادی سبزواری، رفت و با او به گفت و گو نشست. در پایان نیز از حکیم درخواست کرد اجازه دهد عکاس باشی دربار که همراه موکب همایونی بود، از او عکسی بگیرد. فیلسوف بزرگ که تاکنون ازعکاسی چیزی نشنیده و ندیده بود، پرسید: ماهیت عکس چیست؟ توضیح دادند که سایه ای است از شخص یا چیزی که بر روی کاغذی می افتد و باقی می ماند. حکیم از در انکار درآمد و گفت: آنچه شما می گویید منطقا محال است؛ زیرا ما می دانیم وجود ظِلّ ( سایه ) قائم به وجود ذی ظِلّ ( صاحب سایه ) است. یعنی سایه تا وقتی هست که صاحب سایه باشد و به محض ازاله و از بین رفتن صاحب سایه، سایه از بین می رود. امکان ندارد “صورت جوهری” از اصل ماهیت آن جدا شود و به گونه ای “عرض وارانه” بر روی فیلم عکاسی ظاهر شود.به تعبیر دیگر عرض قایم به جوهر است.
شاه و همراهان درماندند و از پس قانع کردن حکیم برنیامدند، اما اصرار کردند که ایشان این بحث های منطقی را کنار بگذارد و اجازه دهد عکاس باشی از ایشان عکسی بگیرد. حکیم پذیرفت و روبروی دوربین عکاس باشی نشست و اکنون تنها تصویری که از ایشان باقی مانده، همان عکسی است که ایشان وجود آن را منطقا محال می دانست.

در باره این داستان ذکر دو نکته لازم است:

نخست اینکه دو فردی که در این داستان با هم گفتگو می کنند، عالی رتبه ترین شخصیت های سیاسی و علمی کشور هستند. ناصرالدین شاه، پادشاه مملکت است و حکیم سبزواری بزرگترین فیلسوف قرون اخیر و خاتم الفلاسفه اسلامی. اما هیچ یک از آن دو و حتی همراهان و شخص عکاس باشی نیز ماهیت کار دوربین عکاسی را نمی دانند. از این ندانستن گردی بر دامن حکیم نمی نشیند زیرا او نه عکاس بود و نه دوربین عکاسی خریده و وارد مملکت کرده بود، اما از دیگران انتظار می رفت که از چنین موضوعی مطلع باشند که نبودند.

نکته دوم اینکه سخن حکیم کاملا درست و منطقی بود و آنچه ایراد داشت توضیحات نادرست شاه و همراهان او و تشبیه عمل پیچیده و فنی عکاسی به عمل ساده و طبیعی تشکیل سایه بود. آیا نمی توان شماری از مشکلات تاریخ معاصر ما را به چنین ساده انگاری هایی نسبت داد؟
عبدالرحیم قنوات : دکترای تاریخ اسلام

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

پذیرایی به سبک ایرانی
موضوع: جالب و خواندنی جمعه 24 دی1389 8:49
پذیرایی به سبک ایرانی

با درود و سلام، ورود شما را به هواپیمای جمهوری اسلامی ایران خوشامد میگویم و برایتان سفر خوشی را آرزو میکنم.
برای رعایت نکات ایمنی ، همواره کمربند شلوار خودتان و بغل دستی تان را در تمام مدت پرواز بسته نگه دارید و از کشیدن سیگار و قلیان خود داری فرمایید.
اگر در هوای داخل کابین اختلالی پیش آمد، سربند مخصوصی از بالای سرتان به پایین می افتد که رویش نوشته: جانم فدای رهبر. فورا آنرا برداشته و بسیجی وار آنرا دور سر خود ببندید و یا حسین گویان از دربهای اضطراری یعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و یک درب در وسط هواپیما به بیرون پرت شوید.
توجه داشته باشید که در همه حال حجاب اسلامی را رعایت کنید حتی در موقع پرت شدن از هواپیما. برای مواقع اضطراری یک بسته کفن در زیر صندلی شما قرارداده شده که آنرا بیرون آورده و بعد از گفتن شهادتین و دعا برای سلامتی رهبر انقلاب بپوشید.
از کلیه مسافرین محترم و عاشقان شهادت خواهشمندم در طول پرواز تا لحظه مرگ از وسایل الکترونیکی مانند تلفن همراه و لب تاپ و چرتکه و ماشین حساب اکیدا خودداری کنید.
برایتان سفر آخرت دلپذیری را آرزو میکنم. ناراحت نباشید این شتری است که درب خانه همه میخوابد. یکی زودتر یکی دیرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپیمای ما شدید تا شهید شوید. اگر دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهایتان لازم داشتید ما نداریم باید همراه خودتان می آوردید.
در طول پرواز، همکارانم از شما پذیرایی خواهند کرد ولی قبل از آن مراسم سینه زنی و نوحه خوانی داریم. تسبیح برای ذکر استغفار در رنگهای مختلف موجود است که تقدیم خواهد شد.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

خسته ام از این همه کار سنگین
موضوع: جالب و خواندنی جمعه 25 تیر1389 20:22

خسته شدم...

الان حدود 1 ساله که خیلی خسته ام و این هفته ی آخر هم که دیگه دارم از پا می افتم.چرا؟

همیشه فکر می کردم کمی تنبل ام اما حالا تقریبی حساب کردم و متوجه شدم که خیلی کار می کنم. ببینید ما توی ایران 72 میلیون جمعیت داریم که 13 میلیون اونها باز نشسته اند. پس می مونه 59 میلیون نفر. از این تعداد 24 میلیون دانش آموز و دانشجو هستند یعنی برای انجام کارها فقط 35 میلیون نفر باقی می مونند.

توی کشور 10 میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند که خب عملا کاری انجام نمی دن. پس برای پیش بردن کارها تنها 25 میلیون نفر باقی می مونن. از این 25 میلیون نفر هم تقریبا 4 میلیون نفر آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده ی مجلس هستند پس فقط 21 میلیون باقی می مونن و اگر بدونیم که تقریبا 17 میلیون آدم جویای کار داریم  معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4 میلیون نفر دارن انجام می دن.

اما حدود 2 میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی 2 میلیون نفر نیروی کار باقی می مونن. از بین این 2 میلیون نفر 646900 عضو پلیس و وزارت اطلاعات و دیگر نیروهای سرکوب هستند پس کلا می مونن    1353100. حالا این وسط 649876 نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارند و بار کارهای کشور افتاده رو دوش 706200 .

فراموش کردم بگم که ما حدود 706186 نفر هم ممنوع القلم و ممنوع التصویر و ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس کل کارهای کشور افتاده رو دوش 14 نفر! از این 14 نفر 12 تاشون عضو شورای نگهبان هستند  پس متوجه می شویم که کل کارهای کشور افتاده رو دوش 2 نفر(من و تو)! و تو هم که داری وبلاگ می خونی...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لیست افتخارات
موضوع: جالب و خواندنی جمعه 4 تیر1389 10:56
لیست افتخارات

حتما تا به حال توی وبلاگ بعضی دوستان لیست افتخارات رو دیدید. اینم برای من فکر نکنید ما یه وقت پخی نیستیما!

:: :: در بیمارستان گلستان اهواز به صورت طبیعی به دنیا آمده ام
:: شناسایی شومبول مبارکم در همون موقع!
:: ورود به سال دوم دبستان در سن 7 سالگی
:: چندین سرقت شکلات در نمایشگاه های بین المللی
:: کاندیدای 5 جایزه رشته های مختلف در دوران دبستان و راهنمایی
:: خواندن مجله کیهان بچه ها در سن 7 سالگی
:: لوح افتخار به دلیل عدم هتک حرمت و انگشت در ماتحت معلمها نکردن در تمام دوران تحصیل
:: لوح تقدیر به دلیل نبود حتی یک بار خایه مالی اطرافیان در دوران زندگی
:: عضو هسته اولیه تخريبگران مدرسه
:: عضو نبودن در هیچ گونه باند و مافیای وبلاگستان فارسی
:: دریافت لقب خداوندگار از طرف جبرئیل در خواب
:: دارای هزاران پی دی اف غیر قانونی دانلود شده
:: پینک فلوید و متاليكا را من در ایران کشف کردم!
:: حفظ بودن تمام شعرهای متاليكا و کریس دی برگ.
:: وبلاگ بیل گیتس رو می خونم
:: دارای بورد تخصصی در عملیات جنسی
:: محفوظ شده توسط انواع دعاهای مادر و قربون صدقه
:: گرفتن عیدی به اندازه انگشتان یک دست
:: دارای هیچ گونه سابقه در برگزاری هرگونه جشن در روز تولدم
:: متخصص در انداختن ماشین در انواع جوب قبل از گرفتن گواهی نامه
:: ترک سیگار بدون خونریزی

:: آشنایی کامل به زبان فارسی در حد آخرشه
:: تصادف با دوچرخه در سن 15 سالگی به دلیل اسکول زدگی
:: دارای دو عدد گوشی موبایل نوکیا با مجموع قیمت 80 هزار تومان
:: نصب کردن لینوکس دبیان بدون وقفه
:: سحر خیز بودن بدون خمیازه های غولی
:: توانایی حموم نرفتن تا یک هفته
:: چندین فقره تقلب در دوران تحصیل
:: چندین فقره تحت تعقیب کمیته بودن به دلیل غربزدگی

:: داشتن هیچ گونه علاقه به فرهنگ تخماتیک آمریکایی
:: شرکت در تعداد متنابهی نمایشگاه تخصصی و غیر تخصصی بدون گاز پیکنیک
:: نشان افتخار به دلیل له نکردن هم وطنان برای دریافت کاتالوگ و یا خودکار در نمایشگاه
:: چندین فقره دعوا با راننده های تاکسی در اهواز
:: یک بار زيگورات چغازنبيل رفته ام.
:: خواندن ده ها مقاله تاریخی درباره اجتماع نکبت بار ایرانی
:: رفتن چندین فقره کنسرت ایرانی و دیدن رضا صادقی از نزدیک
:: چندین بار شامپاین خورده ام
:: امضاي نعیم سعداوی رو دارم، تازه چند بار هم جواب سلامم رو داده :دی
::ديدن  اکثریت فیلمهای معروف سینمایی

:: متخصص مالش در تاریکی سینما در گذشته های نه چندان دور
:: دیدن چندین مجله پورنو در دوران دبیرستان
:: داشتن لقب باهوش از سوی مدیر راهنمایی
:: دارای چندین صندلی تاشو برای مهمانان
:: مسلط به لهجه هاي بختياري، آبادانی، عربي، تركي، اصفهاني و ...

:: متخصص در درست کردن فقط ماکارانی
:: داشتن آی دی یاهو كه 60 سال از درست شدنش ميگزره و هنوز هك نشده
:: یک بار با فندک پشمهای سینه ام رو سوزانده ام
:: قهرمان بازی "ریور راید" اتاری در تمام فامیل
:: قبل از آزاد شدن شطرنج، به تخته شطرنج دست زده بودم
:: داشتن چندین عکس سوپر در نوار کاست کومودور
:: متخصص بازی در کومودور بدون کدهای نسوز
:: یک دوره رسیدن به مرحله فینال بازی Doom
:: داشتن كامپيوتر پنتيوم 133 در سنين كودكي
:: ركورد دار بازي هاي ادونچر
:: چندین دوره، رفتن به کلاسهای دختربازی
:: لوح تقدیر به دلیل عدم پراندن متلک به دخترهای سبیلوی ایرانی در دوران نوجوانی
:: نداشتن عینک rayban بر خلاف سایر اهوازي ها
:: نتیجه منفی در آزمایش ایدز
:: چندین بار آبگوشت هم با پیاز خورده ام
:: علاقه مند به ارتباط رابطه جنسی با بعضی دخترهای کارتونهای کودکی
:: دیدن فیلم آدم برفی برای اولین بار همین دیشب!
:: دیدن فیلم تایتانیک 8 سال بعد از تولید آن
:: دارای بورد تخصصی در گرم کردن غذاهای آماده
:: متخصص در شستن ظرفهای کپک زده بعد از یک ماه!
:: دارای یک عدد خدا و هیچ پیغمبر!


خوب اين همه افتخارات بنده نبود و من فقط به نوشتن همين چند مورد بسنده كردم. شما هم اگه دوست داريد يه ليست بلند بالا از افتخاراتتون توي کامنت ها بنويسيد.( يادتون نره كه محترمانه باشه) در ضمن دروغ هم نگيد و خودتون رو الكي گنده نكنيد.

در ضمن فکر نکنید که در وبلاگ تخته شده. فقط من یکمی اوضاعم بهم ریخته هست. از صبح ساعت 7 میرم سر کار و شب حدودای 8 برمی گردم. جمعه ها هم چند هفته یکبار تعطیل هستم و کلاً توان وبلاگ نویسیم کم شده. اما مطمئن باشید اجازه نمیدم این وبلاگ به خاطره ها بپیونده.

پیروز و پایدار باشید.........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

زندگی در دنیای مجازی
موضوع: اجتماعی یکشنبه 15 آذر1388 1:38
زندگی در دنیای مجازی


تصورش رو بکنید. تا چند سال آینده، یعنی تا همین 2010 خودمون شما می تونید 2 تا زندگی داشته باشید. شما می تونید توی زندگی واقعی یه قصاب باشید ولی در زندگی مجازی که برای خودتون درست می کنید یه هنرپیشه سینما بشید! یا حتی یه خواننده یا قاچاقچی. این دنیای مجازی که دارم ازش صحبت می کنم منظور اینترنت نیست. منظور چت و بازی های آنلاین نیستند بلکه همه و همه اینها در کنار هم هستند بعلاوه ایجاد یه فضای سه بعدی.

زندگی مجازی جاییه که شما وارد اون می شید و می تونید شخصیتی متفاوت از زندگی واقعی و دنیایی خودتون داشته باشید. یه فضای سه بعدی که شما در اون با یه آواتار نمود پیدا می کنید. آواتار در واقع شمایل ظاهری شماست که بر طبق سلیقتون تعریف میشه. از این مدل آواتارها توی یاهو مسنجر به صورت یه آیکون یا تصویر می تونید درست کنید ولی در نوع پیشرفته اش این آواتار حتی پلک هم می زنه، با یه تن صدای خاص صحبت می کنه، راه میره و با بقیه ارتباط برقرار می کنه و حتی تماس جنسی برقرار می کنه!

بازی های مثل the sims online تنها آغازی برای ورود به این دنیای مجازی بوده و شرکتهایی مثل سونی به شدت دارن روش کار می کنن. توی این فضا یه پول رایج وجود داره و حتی بیلبوردهای تبلیغاتی هم هست. خلاصه هر آنچه که شما توی دنیای واقعی می بینید توی این دنیای مجازی هم پیدا میشه. توی این دنیا شما می تونید مسافرت برید، ازدواج کنید و حتی جرم و جنایت کنید!!!

دنیای مجازی هم مثل هر چیز دیگه ای بشر رو با مزایا و معایبش به چالش می ندازه. تصور کنید فردی معلول رو در دنیای واقعی که وارد یکی از این دنیاهای مجازی میشه. اون می تونه یه قهرمان دو باشه. یا یه آدم کم درآمد رو در نظر بگیرید که بتونه در یکی از این دنیاهای مجازی به صورت سه بعدی سفری به کشور مورد علاقه اش یا ساحل دوست داشتنی اش در ان سوی دنیا داشته باشه.

اما جدا از خوبی ها، تضادهای دنیای مجازی هم کم نیستند. مثلا اگر کسی به پخش موارد غیر انسانی در دنیای مجازی دست بزنه چه کسی مسوول خواهد بود؟ اگر کسی حق دیگری رو ضایع کنه. یعنی به نوعی چگونگی تعریف جرم و جنایت در دنیای مجازی. چدای از این، وابسته شدن یک انسان به این دنیا می تونه کلی دردسر ساز باشه. مثلا یک انسانی رو در نظر بگیرید که در دنیای واقعی هیچ دوستی نداره اما در دنیای مجازی که درست کرده به دلیل اینکه خودش رو اون طور که دوست داشته خلق کرده(!) کلی دوست و رفیق داره حال این شخص به دلایل روانی علاقه بیشتری خواهد داشت که در دنیای مجازی سیر کنه و کم کم از دنیای واقعی جدا میشه و همین باعث میشه تا مشکلات عدیده ای براش بوجود بیاد و اختلالات روانی زیادی رو براش بوجود بیاره. حتی ممکنه میزان افسردگی حاصل از جدایی از این دنیای مجازی به حدی باشه که طرف رو با مرگ و یا روان پریشی رو به رو کنه. در آخر می خوام این سوال رو مطرح کنم که کدام یک از ماها دوست نداریم که خودمون رو دوباره خلق کنیم و این همون جاییه که واژه "متاورس - metaverse - یا همون نمایش آنلاین از واقعیت نمود پیدا می کنه. بشر معلوم نیست می خواد سر از کجا دربیاره. خدا به خیر کنه این متاورس رو.

پی نوشت:

امشب یه بارون خیلی خوب و قشنگ توی اهواز زد. چقدر دوست داشتم زیرش قدم بزنم. قدم بزنم و خودم رو از هر بدی که هست پاک کنم.

پی نوشت دوم:

آقا اکبر عزیزم که همیشه میای و پستهای مارو میخونی. نامرد بدریخت، انگار رفتی اون ور آب و دیگه قرار نیست برگردی!!! حداقل یه آی دی یاهو یا اسکایپ بهم بده. دلم برات تنگ شده.


قربون همه ایرونیهای گل هم برم........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بازی اینترنتی جمهوری
موضوع: اجتماعی چهارشنبه 22 مهر1388 20:32

به کشورمون ایران کمک کنیم...

در دنياي اينترنت سايت هاي بازي زياد هستند اما يکي از اونها با بقيه خيلي فرق داره. در اکثر سايت هاي بازي اگه پيروز بشيم يا شکست بخوريم شايد تاثير زيادي در بازي نداشته باشه و ميشه گفت در اونها فقط کاربر هست و اکانت اما بازي اي که امروز داريد باهاش آشنا ميشيد يک بازي گروهي هست و بزرگترين فرقش با بقيه بازي ها اين هست که در اون بايد از نام ايران دفاع کنيم و با کمک هم کشورمون رو به اوج برسونيم.

 

چون اين بازي يک شبيه سازي از جهان واقعي هست، چيزي که خيلي از ماها آرزوش رو داشتيم...

 

ما ميتونيم در اين بازي براي ايران مجازيمون تصميم گيري کنيم

  •  ميتونيم سرباز وطن باشيم 
  • ميتوانيم حزب در کشور داشته باشيم 
  • ميتونيم نماينده مجلس بشيم. 
  • و يا رييس جمهور
  • ميتونيم با تاکتيک هاي نظامي بقيه کشورها رو به زانو در بياريم 
  • ميتوانيم کارخانه دار باشيم.يا کارگر باشيم. 
  • ميتونيم با فوت و فن هاي اقتصادي خودمون رو آشنا کنيم ميتونيم با مفاهيمي مثل تورم ماليات نقدينگي و...آشنا بشيم 
  • يا دانشمون در اين زمينه رو به ديگران آموزش بديم يا اونها رو در کشور به کار ببريم تا اقتصاد رو شکوفا کنيم. 
  • ميتونيم روزنامه نگار قابلي بشيم و توانايي خودمون رو در اين بازي در اين زمينه گسترش بديم. 
  • ميتونيم فرمانده نظامي بشيم و سربازان خود رو آماده براي نبرد کنيم.حتي ميتونيم مثل يک جاسوس براي کشور عمل کنيم و در ساير کشور ها جاسوسي کنيم.
  • و هزار و يک کار ديگر که ميتوان در اين بازي انجام داد 

براي رشد خود در اين بازي نياز است که هر روز کار و تمرين کنيد که همه اينها تنها با فشردن چند دکمه قابل انجام است. 

براي تمرين نظامي و کار معمول بازي تنها به 5 دقيقه وقت نياز داريد، 

همچنين مي توانيد وارد اجتماعي مجازي از ايرانيان شده به فعاليت و بحث و گفتگو در مورد مسائل سياسي، نظامي و اقتصادي بازي بپردازيد و براي پيشرفت ايران و بازگرداندن آن به قدرت باستاني آن تلاش کنيد. 

تنها نکته مورد نظر در اين بازي اين است که يک کشور بايد جمعيت زياد داشته باشد تا بتواند پيشرفت کند.

 

بنابر اين ايران مجازي به کمک شما هموطنان نياز دارد، همين امروز به اين بازي بياييد...

تا در پيشرفت ايران و قدرت مند کردن آن سهيم باشيد براي اين کار همين امروز اقدام کنيد که هر يک روز هم در اين بازي سرنوشت ساز است......

 

 

همین الان ثبت نام کنید.

 

همچنين اين بازي به شکلي هست که حتي افرادي که با دايل آپ به اينترنت متصل ميشوند هم ميتوانند بدون هيچ مشکلي از بازي لذت ببرند.

یه فایل PDF هم هست که تمام بازی رو توضیح داده. خوندش خیلی مهمه و البته اصلاً هم وقت گیر نیست.

دانلود

 

یه فیلم هم اول بازی هست که بازی رو به شما معرفی میکنه که arshiamoj از بچه ها سایت اون رو دوبله کرده که اونم براتون میزارم.

دانلود

 

راستی داشت یادم میرفت بچه های سایت یه انجمن فارسی  هم برای بازی داران بدک نیست تازه ویکی پدیا هم یه قسمت مخصوص ایی بازی درست کرده به اسم ویکی ایرپابلیک

در ضمن بازی به زبان انگلیسی هست ولی اصلاً در کار شما اختلال بوجود نمی آورد و بدون هیچ مشکلی بازی میکنید.

روشهایی هم هست که میشه با اسکریپ زبونش رو فارسی کرد.

 

سریع عضو شوید و کارهایی که در ابتدا باید انجام بدین اینها هستش

 

1-در روز اول ورود خود از بالای صفحه و قسمت مارکت با انتخاب اولین گزینه به بازار رفته و با پول اولیه خود فود(غذا)بخرید.این غذا به صورت روزانه و اتوماتیک مصرف میشود و سلامتی اکانت شما را افزایش خواهد داد.چنانچه روزی در انبار خود غذا نداشته باشید سایت شما را جریمه خواهد کرد.

 

2-بعد از خرید غذا،از همان قسمت مارکت روی سومین گزینه یعنی جاب مارکت کلیک کنید و فقط در کارخانه یک ستاره یا دو ستاره استخدام شوید.بعد از قسمت my places روی company کلیک کرده و صخقن را بزنید. هر چه تعداد روزهای کار شما بیشتر میشود دستمزد شما نیز افزایش خواهد یافت.

 

3.عکسی را برای خود آپلود کنید و بعد به my places رفته و army راکلیک کنید و train رابزنید.

 

4-کار کردن و تمرین نظامی هر روز تنها با دو کلیک انجام میشودو روزانه فقط 1 دقیقه از وقت شما را خواهد گرفت.حتمآبه مطالعه روزنامه های چاپ شده در ایران بپردازید تا از آخرین اخبار و جنگها با خبر شوید.شما میتوانید نظرات خود رادر قسمت پایین هر مقاله بنویسید.

 

5-بعد از چند روز که به لول 5 رسیدید کار اصلی شما شروع خواهد شد و میتوانید در جنگها برای کشورعزیز خود بجنگید و با استفاده از بیمارستان سطح سلامتی خود را بالا ببرید.جنگهای عظیمی در راه هستند

پس فرصت را از دست ندهيد و براي بزرگ کردن نام ايران تلاش کنيدو فراموش نکنيد که کاربران اين بازي در جهان همه انسان هاي واقعي هستند مثل من و شما که تعداد آنها هم کم نيست و ما ميتوانيم از طريق اين سايت تاثير عميقي در ذهنيت اين افراد در مورد ايران بگذاريم و قدرت واقعي ايران را به جهانيان ثابت کنيم. 

 

همین الان ثبت نام کنید...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین
موضوع: جالب و خواندنی یکشنبه 19 مهر1388 5:50

 

داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

 

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ویرا ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه ویرا سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنكه همه‌ی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند

ابن الجوزی مینویسد كه وقتی بابك را برای اعدام بردند خلیفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اینهمه استواری نشان میدادی اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند است!

بابك گفت: خواهید دید..

چون یك دست بابك را به شمشیر زدند، بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟ بابك گفت: وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود

به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند . چون بابك برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی )

چنین بوده است :

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند

اما تو ای افشین . . . در انتظار

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابك چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد كه محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابك یعنی چوبه‌ی دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یكی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد برادر بابك یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبری مینویسد كه وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابك را می‌بُرید، او نه واكنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار كردند.(تاریخ ایران-دکتر خنجی) معتصم خلیفه عباسی ،چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی،بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار با یکی از دختران پدر کشته این سه سردار همخوابگی کرده و بکارت آنان را گرفته است،و حاضران و او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند.

 

و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :

 

 

" پاینده ایران "

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تبر
موضوع: جالب و خواندنی جمعه 4 بهمن1387 3:31

تبر

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده. کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد. روز اول 15 تا درخت رو انداخت. کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنهروز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداختروز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنههر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشدبا خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدمرفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحتهکارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!! گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

قربون همتون برم................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

مشکلات ارتقا به همسر نسخه 1.0
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه 9 آبان1387 21:9

مشکلات ارتقا به همسر نسخه 1.0

تکنسین عزیز،

سال گذشته من نرم افزار دوست دختر نسخه 7.0 خودم رو به نرم افزار همسر نسخه 1.0 ارتقا دادم. خیلی زود متوجه شده ام که این برنامه جدید در حال پردازش پروسه بچه س که علاوه بر جا خیلی از منابع با ارزش رو هم استفاده می کنه.

بعلاوه اینکه نرم افزار همسر 1.0 خودش رو در تمامی سیستم نیز نصب کرده است و در حال حاضر تمامی فعالیتهای سیستم{من فلک زده} رو کنترل می کنه. فعالیتهایی از قبیل بازی پوکر شبانه با دوستان نسخه 10.3، فوتبال 5.0، شکار و ماهیگیری نسخه 7.5 ، به محض انتخاب باعث از کار افتادگی سیستم میشه.

به نظر می رسه نرم افزار همسر 1.0 رو هم وقتی می خوام به سایر برنامه های مورد علاقه برسم، نمی تونم توی بک گراند سیستم بگذارم! به فکر این هستم که دوباره برگردم به همون برنامه دوست دختر 7.0 اما
Uninstall برنامه همسر 1.0 کار نمی کنه!

لطفا نجاتم بدید
سپاسگزارم،
مشتری به درد سر افتاده

جوابیه به مشتری

مشتری عزیز،

مشکل شما مشکل معمول و عامه ای ست که مردان اکثریت از آن شکایت می کنند. مردان بسیاری از نرم افزار دوست دختر 7.0 به برنامه همسر 1.0 خودشون رو ارتقا می دهند در حالی که فکر می کنن این نرم افزار یک برنامه تفریح و سرگرمیست. نرم افزار همسر 1.0 یک برنامه نیست بلکه یک سیستم عامله که توسط سازنده اش در نظر گرفته شده تا هر چیزی رو اجرا و کنترل کنه.

همچنین غیر ممکن خواهد بود که بخواهید این نرم افزار رو پاک کنید و به برنامه دوست دختر 7.0 بازگردید. شما قادر به
uninstall کردن و یا از بیخ و بن کندن فایلهای این برنامه نیستید چرا که نرم افزار همسر 1.0 چنین اجازه ای رو به شما نمیده.

به دفترچه راهنمای نرم افزار همسر 1.0 بخش بچه {پس انداختن} مراجعه کنید. قویا به شما توصیه میشه که نرم افزار رو نگاه داشته و در جهت بهبود سیستم تلاش کنید{ منظورش اینه که یه خاکی توی سرتون بریزید دیگه}.

من به شما توصیه می کنم برنامه "بله عزیزم" رو  در به عنوان برنامه پشت صحنه به منظور کاهش فعالیتهای نرم افزار همسر 1.0 اجرا کنید. هرچند بهترین راه استفاده از فرمان" معذرت می خواهم" در خط فرمان هست به خاطر اینکه نهایتا چه بخوای چه نخوای شما می بایستی فرمان معذرت خواهی رو در انتهای هر مشکلی اجرا کرده تا همه چیز به حالت اولیه خود بازگردد.

نرم افزار همسر 1.0 برنامه ای بسیار خوبه، ولی نیاز به مراقبت فراوان داره. این نرم افزار با چندین برنامه جانبی ارائه میشه به مانند بشور و بساب نسخه 3.0، آشپری کن 1.0، قبض ها رو پرداخت کن 4.2. هرچند شما در استفاده از این برنامه های جانبی بایست بسیار محتاط باشید. هرگونه استفاده ناصحیح موجب میشه که سیستم شما برنامه "غرغر" نسخه 9.5 رو اجرا کنه. چنانچه این برنامه اجرا بشه تنها راه برای ارتقا بازدهی اینه که اقدام به خرید نرم افزار کنید. ما به شما خریدن گل 2.1 و  و خرید الماس نسخه 5.0 رو پیشنهاد می کنیم.

اخطار و توجه: تحت هیچ شرایطی برنامه منشی با مینی ژوپ نسخه 3.3 رو نصب نکنید. این برنامه توسط نرم افزار همسر 1.0 پشتیبانی نمیشه و صدمات بسیار شدیدی رو به سیستم عامل وارد می کنه!

موفق باشید،
تکنیسین واحد پشتیبانی

پا نوشت: من به شخصه با خوندن این مطلب پکیدم از خنده. مو به مو و خط به خطش درسته و ای کاش خانومهای محترم کمی به این مسائل فکر می کردن. متاسفانه زنها با نادیده گرفتن این مسائل شوهراشون رو از خودشون فراری می دن. در هر صورت انقدر جالب بود که این متن رو ترجمه کنم و بگذارمش اینجا.به نظر من باحال ترین قسمتش اون خط آخر تکنسین س که میگه موفق باشید به طرف. فکر کنم از صدتا فحش خار و مادر هم بدتره چون هیچ راه چاره ای نیست. هاها.

قربون همتون برم........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

به دنبال فلک
موضوع: جالب و خواندنی سه شنبه 7 آبان1387 22:9

به دنبال فلک

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلك زده های روزگار. به هر دری زده بود فايده ای نكرده بود. روزی با خودش گفت: اينجوری كه نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، برای خودم چاره ای بينديشم.

پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روی؟ مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟» مرد گفت: باشد. و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسيد به شهری كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار می كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، كجا می روی؟ مرد گفت: قربان، می روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شكست می خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟

مرد راه افتاد و رفت. كمی كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتی ای هست و نه راهی. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روی، آدميزاد؟ مرد گفت: كارم زار شده، می روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمی توانم جلوتر بروم، قايق ندارم. ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنكه وقتی فلك را پيدا كردی از او بپرسی كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟

مرد قبول كرد. ماهی گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايی، ديد مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بيلی روی كولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خيلی از كرتها از بي آبی ترك برداشته بود. اما يك چند تايی هم بود كه آب توي آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می كرد. باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم می دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش می دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهای روی زمين است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه ای را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهی گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنيد، لعل می افتد و حال ماهی جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلی خوب. آن گرگی كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.

مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟ مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم. ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توی دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكی با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوی.

ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار. مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام. هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جای من پادشاهي كن. مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را می خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام. هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالی! پيدايش كردی؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را برای گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجی به آن چيزها ندارد. گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا می توانم گير بياورم؟

از سری داستانهای صمد بهرنگی

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ويکي و مسعود
موضوع: جالب و خواندنی جمعه 16 فروردین1387 19:11

ويکي و مسعود

سلامي گرم به همه خوانندگان وبلاگم كه البته الان خيلي تعدادشون كم شده و كاري هم از دست من بر نميآد. خوب معلومه ديگه، وقتي 3 هفته يكبار آپ ميكنم و چيز جالبي هم واسه نوشتن ندارم، اينم ميشه نتيجه كارم. امروز گفتم يه آپي بزنيم تو مايه هاي مطالب جالب تا هم آپيده باشيم و هم وبلاگم بيكار نمونده باشه.

مادری براي ديدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "

حدود يک هفته بعد ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.
او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده.

چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :

پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار
Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
برگرفته از یک ایمیل فورواردی!

قربان همه دوستان...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

عینک آفتابی؛ از تیپ تا سلامتی
موضوع: جالب و خواندنی شنبه 18 اسفند1386 16:8

عینک آفتابی؛ از تیپ تا سلامتی

تو پست قبليم نوشتن در مورد سربازي رو تموم كردم و ميخواستم از اين پست شروع كنم به نوشتن چرت و پرت هاي خودم، ولي يهو زد به سرم كه منم ميتونم مفيد باشم و حرف هاي خوب خوب بزنم. بخاطر همين ميخوام يه مطلب آموزنده كه توي اين روز ها ميتونه واقعاً بدرد بخوره رو واستون گير آوردم.

یادمه یکی از چیزایی که از بچگی یاد گرفتم اینه که سلامتی مهمتر از تیپمه. یعنی اینکه خودم رو نکشم که همه بهم بگن خوشتیپ و چیزی رو بپوشم و یا بخورم که بگن مده و یا حتما باید انجامش بدم تا آدم بروزی باشم. یکی از این چیزایی که تو دام مد و تیپ می افته تا جنبه سلامتیش عینک آفتابیه. حتما توی ایران (مخصوصاً خوزستان با اون آفتاب وحشتناكش) دیدید که مغازه ها عینک های تا سقف 5 هزار تومان رو می کنن تو پاچه ملت و جوونا هم به عشق تیپ و قیافه می خرن غافل از اینکه اگر بشه با هر چیزی شوخی کرد با چشم نمیشه. تمامی عینک هایی که شما به چشمتون می زنید و قیمت های ارزون داره و به ظاهر فقط قشنگه می زنه خار مادر چشم رو بهم وصلت می ده. متاسفانه تا همین دو سال پیش هم من مشتری این جور عینکها بودم چون یه جورایی زورم میومد اون همه پول واسه یه عینک بدم ولی الان نظرم عوض شده. بنابراین توصیه می کنم همین الان اون عینکهای مزخرف ارزون رو که تو کمدتون انبار کردید و هر بار باهاش بیرون پز می دید بندازید دور و جاش یه عینک خوب با توجه به توصیه های زیر بخرید. بارک الله بابایی. چه بچه خوبیه.

- هنگام خرید عینک آفتابی توجه کنید که قدرت محافظت آن در برابر اشعه ماورای بنفش که با علامت اختصاری UV نشان داده می شود 99 و یا 100 درصد باشه.

- دقت کنید تا عینک کاملا روی گوش و اون مماخ مبارک بشینه. نرید از این عینکا بخرید دستش عین لوله پولیکاس و هی سر می خوره روی دماغتون.

- تیرگی شیشه عینک ملاک انتخاب نیست. داهاتی بازی درنیارید بگید هرچی شیشه سیاهتر باشه بهتره چون این طوری نیست و میزان کارآمدی یه عینک بستگی  به ماده ای هست که روی شیشه اش کشیده اند. در ضمن نرید از این عینکا بخرید که اندازه شیشه اش اندازه یه ده شاهی شاه مرحومه.

- عینک های جیوه ای و یا آیینه ای مشکلی نداره بخرید ولی بدونید هیچ مزیتی یا نقصانی نسبت به عینکهای آفتابی شیشه دودی و یا سیاه الزاما نداره.

-  دقت کنید که تیرگی و رنگ شیشه در تمام قسمتهای اون یکنواخت باشه. در مورد میزان تیرگی عیبک رو بزنید به چشمتون و جلو آیینه بایستید. اگر تونستید چشماتون رو توی آیینه ببینید، عینکه بدرد نمی خوره.

-  یه تست خوب برای شناسایی عینک های قلابی از خوب اینه که عینک رو در امتداد بازوهاتون نگه دارید. بعدش یه خط مستقیم رو برای خودتون انتخاب کنید و عینک رو در امتداد اون حرکت بدید. اگه دیدید جایی شکستگی نور وجود داره عینک تو سطل آشغال.(نکته تمامی عینکهای تقلبی شکستگی نور ور سه سوته نشون می دن)

- عینک های با شیشه زرد، نارنجی و یا کهربایی پرتوهای مضر رو از خودشون عبور می دن!!!پس استفاده شون الکیه. عینک های شیشه آبی و زرشکی هم قدرتی برای  ممانعت از عبور پرتوهای مضر خورشید ندارند و کاملا جنبه تزئینی دارند.

- برای حفاظت از آفتاب عینک های با شیشه سبز تیره، دودی و یا مشکی توصیه می شود. همچنین عینک های با شیشه قهوه ای روشن هنگام رانندگی در شب برای کسانی که نور بالای رانندگان دیگه اذیتشون می كنه خوبه.

 

حالا هي بريد پيش اين دست فروشها و عينك ارزون بخريد.

 

پي نوشت: وقتي بعد چند روز اومدم و ديدم فقط يه نظر دارم، دلم خيلي گرفت. يه زماني اين همه خواننده داشتم و اين همه كامنت، ببين اين خدمت لعنتي چه بلايي داره سر وبلاگم مياره. الهي بگم خدا چكارت نكنه.

 

قربون همه اون هايي كه واسم كامنت ميزارن.........................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

موضوعی پرطرفدار، اما متفاوت با قبل
موضوع: جالب و خواندنی شنبه 23 تیر1386 23:44

موضوعی پرطرفدار، اما متفاوت با قبل

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی.امروز میخوام یکمی متفاوت بنویسم. یعنی یه موضوع جدید و البته بی خطر.

سوژه ای که الان زیاد در موردش صحبت میشه، هم توی ایران و هم توی خارج از کشور. حتماً می پرسید این چه موضوعی هست که بی خطره و میشه در موردش هم صحبت کرد!!! خوب معلومه، اسطوره جادوگری: هری پاتر

 

قصد دارم چند خبر و عکس اطلاعات بهتون بدم که اگه به این موضوع علاقه داشته باشید حتماً راضیتون میکنه.

 

اول از همه چند خبر در مورد کتاب هفتم و فیلم پنجم که به زودی به بازار خواهند آمد.

 

1- تمام خبرگزاری های ایرانی خبر لو رفتن داستان هری پاتر را منتشر کردند. این خبر چرند محض و دروغ است. مثل همیشه خبرنگاران ایرانی از منابع دست چندم خبر تهیه میکنند. رولینگ هرگز داستان را لو نداده و انتشارات بلومزبری رسما اعلام کرده که کتابی را اصلا در Server نگذاشته که کسی بیاید و هک کند. انقدر زود باور نکنید... کتاب هشتم هری پاتری هم در کار نیست و این کتاب رسما هم از طرف نویسنده و هم از طرف انتشارات رسمی به عنوان آخرین کتاب مجموعه هری پاتر معرفی شده است.

خود شما اگر کمی دقت کنید، متوجه میشید! رولینگ چند هفته پیش اعلام کرد شایعه سازی نکنید، بعد خودش بیاد لو بده؟ در سایت خود رولینگ برید ببینید کجا لو رفته؟ سری به خبرگزاری های متعبر مثل BBC و CNN بزنید، ببینید این خبر دروغ ایرانی از کجا ترجمه شده؟ سری به سایت های انگلیسی هری پاتر بزنید. این خبر پس کجاست؟! از خبر شایعه هک شدن، خبرنگاران ما با ذهن خلاق و رویا پرداز خودشون به اضافه چند منبع بی اعتبار و زرد این خبر رو منتشر کردند.
چند هفته پیش که رولینگ رسما اعلام کرد کتاب هشتی در کار نیست، روزنامه جام جم دقیقا نوشت رولینگ از این فضای تبلیغاتی خوشش آمده و گفته کتاب هشت را می نویسد!
چند روز پیش هم روزنامه بانی فیلم گفت فیلم های هری پاتر سود زیادی برای کمپانی دیسنی به همراه داشته است.
و حالا خبرگزاری مهر، هم میهن و ... خبر شایعه هک شدن را به لو رفتن تعبیر کردند.س بی خودی شایعه نکنید!

2- يازده كليپ ويديويي از صحنه هاي فيلم هري پاتر و محفل ققنوس منتشر شده است! اين ويديوها شامل گارد پيشرفته، ميدان گريمولد، جلسۀ دادرسي، ملاقات الف دال با تسترال ها، چفت شدگي، الف دال در حال يادگيري سپر مدافع، و لوسيوس، بلاتريكس و نويل در وزارتخانه هستند!

براي مشاهدۀ ويديوها اینجا كليك كنيد! (ثبت نام كنيد و سپس تريلر را ببينيد تا كليپ ها را ببينيد!)

براي دانلود تريلر فيلم به همراه تمام اين ويديوها با فورمت ويندوز مديا پلير اینجا و با فورمت كويك تايم اینجا كليك كنيد.

3- بهترین قسمت برای کسانی که ADSL دارند:

به لطف كمپاني EA شما اكنون مي توانيد نمونۀ آزمايشي بازي ويديويي هري پاتر و محفل ققنوس را به طور مستقيم از اينجا دريافت كنيد!

4- درحالی که کمتر از 15 روز دیگر تا اکران این فیلم در سرتاسر جهان باقیست، کمپانی برادران وارنر وب سايت موزیک و موسیقی متن فیلم هری پاتر و محفل ققنوس را راه اندازی کردند.

اين وب سايت که با آدرس harrypottersoundtrack.com قابل دسترس است امکاناتی در خصوص موزیک متن در اختیار طرفداران گذاشته است
شما میتوانید هر 18 قطعه موزیک متن فیلم را گوش دهید، همچنین در این سایت امکاناتی در خصوص موبایل نیز در نظر گرفته شده است.
شما میتوانید از طریق سایت، نسخه موزیک متن محفل ققنوس را پیش خرید بکنید
نسخه موزیک متن فیلم محفل ققنوس 10 جولای، یک روز مانده به اکران فیلم، منتشر خواهد شد.

 

5- انتشارات اسكولاستيك سوال ششم و يكي مانده به آخر خود در مورد كتاب هري پاتر و قديس هاي مرده وار را به عنوان "آيا ولدمورت شكست خواهد خورد؟" را مطرح كرد.
شما مي توانيد در اين لينك 

پاسخ خود را به اين سوال ارسال كنيد.
* بله و او زنده خواهد ماند.
* بله و خواهد مرد.
* به هيچ وجه !
* او موقتا كنار خواهد كشيد. (صلح)

اين نظرات و راي شما كاربران در اينترنت به صورت بوكمارك هاي اينترنتي با نتايج كلي قابل دانلود در اين لينك است.

 

 

فعلاً این چیز ها رو براتون گیر آوردم که منبع اطلاعاتی اون وبلاگ پرطرفدار ------- میباشد. اگه دوست داشتید یه سری بهش بزنید. میدونم خیلی خوب از آب در نیومد ولی واسه من که فقط قصد آپ کردن داشتم همینشم خوبه. اگه دوست داشتید باز هم در مورد این کتاب و فیلم پرطرفدار براتون بنویسم، در بخش نظرات حتماً بگید.

ممنونم

 

در آخر هم قربون همه دوستای هری پاتری و همه بچه های خوب اهوازی و کیانپارسی...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

مردها و پشه ها
موضوع: جالب و خواندنی یکشنبه 26 فروردین1386 3:8

مردها و پشه ها

... من عاشق ماجراهای فرانسوا بودم و خودم هیچ وقت مجبور نبودم خاطره ی عجیبی تعریف کنم؛ به نظر او، ایرانی بودن و داشتن اسمی مثل فیروزه به تمام ماجراهای خودش می چربید. در این زمینه چندان با او موافق نبودم، اما من کی بودم که بخواهم حباب خیال مردی را بترکانم که توانسته بودم بدون زحمت تحت تاثیرش قرار بدهم؛ مردی که که شیفته جزئیات پیش پا افتاده زندگی ام شده بود؟ هر از گاهی، یک خاطره بی اهمیت از خاویارفروش های کنار دریای خزر یا نسترن های باغ عمه صدیقه، رو می کردم، و مرد فرانسوی دلش غش می رفت. با گفتن ماجرای هجوم قورباغه ها در اهواز، از من تقاضای ازدواج کرد.

همه چیز خوب بود تا اینکه خواستیم برای ماه عسل برنامه ریزی کنیم. فرانسوا گفت می خواهد من را به "رمانتیک ترین جای زمین" ببرد. به نظر خوب می رسید. ادامه داد:"به یک قصر قدیمی می رویم." این واقعا زندگی من بود، یا اینکه از طریق جمبل و جادو وارد دنیای یکی از ستاره های هالیوود شده بودم؟ این رویای دلپذیر سی ثانیه طول کشید. پایان آن وقتی بود که فرانسوا گفت این گریزگاه رمانتیک توی هند است. سعی کردم بهت زدگی ام رو مخفی کنم؛ اما برای من "هند" و "ماه عسل" توی یک جمله قرار نمی گیرند. با وجود علاقه به موسیقی، ادبیات و غذای هندی، هیچ وقت احساس نمی کردم لازم است ماه عسل به آنجا بروم. احساسی که درباره هند دارم شبیه احساسی است که با تماشای فیلمهای مستند ژاک کوستو پیدا می کنم، وقتی غواص ها غارهای زیر دریا را می کاوند و نور چراغ را می اندازند توی شکافهای تاریک و یک دفعه متوجه می شوند غار پر است از کوسه ها و ماهی مرکب های غول پیکر. بله، فوق العاده است اما از روی کاناپه اتاقم. آیا مایلم لباس غواصی بپوشم و توی آبهای قطبی به ژاک ملحق شوم؟ نه، مرسی.

فرانسوا خیلی توی ذوقش خورده بود که هفته ها برنامه ریزی اش با "داری شوخی می کنی؟" مواجه شده بود. بهش توضیح دادم که برای من تعطیلات مسلتزم دشواری هایی از قبیل- و نه محدود به-پشه ها، واکسیناسیون، لوله کشی ابتدایی و بیماری های گوارشی نیست. من که در جنوب ایران بزرگ شده بودم، به حد کافی دشواری هایی از این چنین دست را تجربه کرده بودم تا قدر یک هتل خوب را بدانم. از طرف دیگر، زندگی آسوده فرانسوا در حومه پارسی باعث شده بود تنش برای ماجرا جویی بخارد. تنها خارشی که من در تنم احساس کرده بودم از نیش پشه های آبادان بود. برای خانواده فرانسوا، تعطیلات به معنای رفتن به ویلای ساحلی دنج شان در یونان بود، جایی که در فاصله ی بین ماهی گیری یا جستجوی آثار قدیمی آب آورده، به برنزه کردن پوست و تمرین موج سواری می پرداختند. برای خانواده من تعطیلات، غالبا به معنای رفتن به خانه ی یکی از اقوام و خوابیدن روی زمین بود، فشرده بین عموزاده های متعدد. فرانسوا از گشت و گذار در یونان با اتوبوس های قراضه کیف کرده بود که به نسبت متروی منظم و یکنواخت پاریس تنوعی دلپذیر محسوب می شد. من سال چهارم دبستان هر روز با چنین اتوبوسی به مدرسه می رفتم.برایم نه جالب بود و نه جذاب. راننده، بی توجه به قواعد ایمنی، دو برابر تعداد صندلی ها بچه توی اتوبوس سوار می کرد چون من از آخرین بچه هایی بودم که سوار می شدم، باید توی ردیف بین صندلی ها می ایستادم، فشرده بین بچه های دیگر، مثل یک ماهی توی کنسرو ساردین. یک روز دختری که پشت سرم بود در راه مدرسه روی تمام هیکلم بالا آورد. وقتی به مدرسه رسیدم، اشکهایم سرازیر بود اما معلم اجازه نداد به خانه برگردم. مجبور شدم، در حالی که بچه های اطرافم دماغ شان را گرفته بودند، تمام روز را با استفراغ خشک شده روی روپوش بگذرانم.

فرانسوا در تعطیلات دیگر، مناظر تایلند و بالی را دیده بود. تنها مناظری که ما برای دیدن انتخاب می کردیم قیافه اقوام مان بود که توی شهرهای دیگر زندگی می کردند. از نظر خانواده فرانسوا، حشرات و هوای شرجی جالب بودند؛ ما کسانی که حشره کش و تهویه مطبوع را اختراع کرده بودند می پرستیدیم. چیز جذابی توی این سختی ها نمی دیدم. آن ها بخشی جدانشدنی از زندگی ما بودند.

یادم می آید. پنج سالم بود و با مادر در آبادان به بازار رفته بودم و نیاز شدیدی پیدا کردم به دستشویی بروم. تنها دستشویی های بازار از نوع ایرانی بود که تشکیل شده از یک سوراخ کف زمین. اگر بو را می شد مثل صدا اندازه گرفت، این توالت ها معادل صندلی های ردیف جلو توی یک کنسرت شلوغ بودند. نیاز به گفتن نیست که نتوانستم خودم را به استفاده از آن ها راضی کنم. در کنار ثبت رکورد کنترل مثانه، یاد گرفتم هیچ وقت صبح روزهایی که به بازار می رویم چیزی ننوشم....


پانوشت: متن بالا تکه کوتاهی از کتاب" عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانم "فیروزه جزایری دوما" چاپ شده "نشر قصه" است. داستان خاطرات زندگی فیروزه دختر جنوبی است که همراه خانواده اش به سال 1972 به آمریکا مهاجرت می کنن. این کتاب سرشار از نکته هاست. خوشبختانه نویسنده با نگاهی بسیار طنزآلود به قضایا نگاه کرده و هیچ وقت نمی گذاره که سیاهای و تلخی هایی که ازشون صبحت می کنه گرد غم روی چهره بیاره چون با جمله بندی های جالبش آدم رو می خندونه. حکایت یک پدر و مادر سنتی جنوبی که پدر مهندس شرکت نفت و مادر سنتی در حد اعلا! و فامیلی که به شدت به دم هم بسته شدن و باقی قضایا. اونچه که برای من جالبه فضای آمریکا در سی و پنج سال پیشه. در جای جای با حقایقی آشنا می شیم که بسیار دور از ذهن میاد ولی خب واقعیت داره.

این متنم به اندازه کافی طولانی بوده، و نمیشه چیز دیگری رو بهش اضافه کرد. پسسسسسسسسسس:

قربون همه بچه های ایران و اهواز و کیانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش
موضوع: جالب و خواندنی شنبه 21 بهمن1385 1:3

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند، اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود.
 
به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جايي روي زمين، پنج دلار بيابد. به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد .
به او بگوييد بينديشد، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي برسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.
به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد برگزيند. ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.
به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه و شعورش مبلغي تعيين کتد. اما قيمت گذاري براي دل بي معناست. به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش  بايستد و با همه­ي نيرو مبارزه کند. در کار آموزش به پسرم نرمي به خرج دهيد اما از او يک نازپرورده نسازيد. بگذاريد شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد.


پانوشت: من به شخصه هرچی بیشتر این جملات رو می خونم بیشتر به زیبایی و عظمتش پی می برم. بالاخره هیچی که نباشه آدمهای بزرگ و سردمدار رو الکی نگفتن بزرگ. خیلی هاشون واقعا روح های بزرگی دارن.

 

این همه من گفتم بیاید جواب معمای پست قبلی برام بنویسید، بعدش هیشکیییییی کمک نکرد. دستتون درد نکنه. اینبار رو حوصله ندارم به کسی گیر بدم. همین یه نامه آموزنده خودش قد کل چرت و پرتهای من ارزش داره. ایشالا که بخونیدش و ازش لذت ببرید.

قربون همتون برم...

 

بیارام کنارم،

و بگو چه کرده ام،

در بسته است بسان چشمان تو،

ولی اکنون خورشید را میبینم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

نامه ای به پدر
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه 14 دی1385 2:7

نامه اي به پدر

 

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تختخواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم بر روي بالشت گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه را خواند:

 

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو را بگيرم. من احساسات واقعي را با Stacy پيدا كردم. او واقعاً معركه هست، اما ميدونستم كه تو اورا نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هايش، خالكوبي هايش، لباسهاي تنگ موتورسواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسا نيست، پدر.او حامله است. Stacy به  من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم. او يك تريلي توي جنگل داره و كلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك روياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه . ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدمهاي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائين ها و اكستازي هايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه و Stacy  بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمعنم كه براي ديدارتون بر مي گردم، اونوقت تو ميتوني نوه ها زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت، John

 

پاورقي: پدر، هيچكدام از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط ميخواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوست دارم! هر وقت خونه براي برگشتن من امن بود بهم زنگ بزن.

 

چند وقتي هست كه خيلي سرم شلوغه. اونقدري كه حتي وقت نمي كنم به اينترنت وصل بشم. همين چند روز نيم ساعتي هم كه ميتونم بيام وبلاگ رو آپ كنم خودش خيلي زياده. چكار ميشه كرد؟ زنديگيه و هزار تا سختي و بدبختي، بايد باهاش ساخت. ما كه هنوزم زنده ايم و مبارزه مي كنيم. تا ببينيم چي ميشه. دوستان گلم هم كه به وبلاگم سر ميزنند،، دستتون درد نكنه و خيلي شرمنده كه نميتونم بيام وبلاگتون رو بخونم(توضيح دادم براتون). ايشالا كه مشكلات ما هم حل بشه بتونيم به زندگي عاديمون برسيم.

قربون همتون برم... مخصوصاً بچه هاي گل ايران، اهواز و كيانپارس.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

خانم ها نخوانند، لطفا!
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه 23 آذر1385 0:42

خانم ها نخوانند، لطفا!

مطلب زیر نوشته یک آقای ناشناسه که در یک مجله یا روزنامه چاپ شده و خیلی اتفاقی میون کاغذ پاره های اتاقم پیدا کردم. باید اعتراف کنم که من با 90 درصد نوشته های این آقای ناشناس موافق هستم و هرچند ایشون شاید خیلی عامیانه حرفاش رو گفته اما از نظر آمار و ارقام و علوم مدیریتی، بسیاری از حرفهای ایشان اثبات شده و در جامعه امروز ایرانی صادق می باشد. جامعه ای که به سمت ناکجا آباد اقتصادی در حال حرکت است.متاسفانه در ایران مثل هر چیز دیگری ما فقط ظاهر امر رو می بینیم و لایه های زیرین رو موشکافی نمی کنیم. بسیاری از آمار حضور دخترهای ایرانی در دانشگاه بیش از یک شکست اقتصادی بزرگ در آینده با میلیونها تومان خسارت برای ایران نخواهد بود چرا که خانم مهندس مواد و یا مهندسی نرم افزار که سالها وقت خودش رو در دانشگاه گذرونده( و شاید به گفته خودش تلف کرده) در مقام منشی یک شرکت( خیلی کمتر از آنچه که در تخصص وی هست) به کار گرفته می شه و این بار مالی زیادی رو بر جامعه متحمل می کنه و اثرات سویی داره. این مقوله خیلی وسیعه و فعلا هدف من بیان بی پرده و ساده این آقای جوان است. بخوانید و خود قضاوت کنید.

" احترام در ارتباط با مقاله دختران جویای کار که در تاریخ ... به چاپ رسید، لازم می دانم نکات زیر را یادآوری نمایم:
1- در مقاله مذکور آمده است که چرا زنان از مردان کمتر حقوق می گیرند؟ به نظر من باید این طور باشد. چون دخترها خرج عروسی، کرایه خانه و خرج منزل نمی دهند که حقوقشان برابر مردها باشد(
اگر هم بدهند با منت بوده و آن را خارج از وظیفه خود می دانند). هم چنین مردها هزار و یک جور مخارج دیگر را بایستی بپردازند. مانند قسط منزل و اثاثیه منزل، قسط اتوموبیل و موبایل و کامپیوتر...

متاسفانه در جوامعی مانند کشور ما، زن "
مسوولیت اقتصادی" ندارد ولی "حقوق اقتصادی" دارد. یعنی هزینه ازدواج( مانند کرایه تالار، خرید طلا، اجاره ماشین عروس...) مخارج منزل، کرایه منزل، مهریه و نفقه بر عهده زن نیست ولی از تمام موارد فوق منتفع می شود. حتی جهزیه را هم در اکثر موارد پدر دختر می پردازد. جدیداً کار به جایی رسیده که انجام کارهای منزل هم جزو وظیفه زن نبوده و مرد نمی تواند او را وادار به این کار کند. من نمی دانم در جامعه ما زن چه وظیفه ای دارد؟ با توجه به این همه لوازم خانگی پیشرفته که هر روزه به بازار می آیند و انجام کارهای منزل را راحت تر می کنند باز هم وظیفه زنان نیست که کار منزل کنند؟!!

بنا به علت مذکور یعنی نداشتن مسوولیت اقتصادی(ولی داشتن حقوق اقتصادی)، خود زنان، متقاضی حقوق کمتر در مقایسه با مردان می شوند. ما مردها دل خوشی از این قضیه نداریم چون باعث شده که حقوق ها در مقایسه با نرخ تورم از نرخ رشد کمتری برخوردار شوند.

2- در مقاله آمده است که "بسیاری از دختران بر اساس تلاش و استعداد خود به دانشگاه راه یافته اند." این اشتباه است چون الف) دخترها مانند پسرها به سربازی نمی روند و بیشتر آن ها وقت برای خواندن دارند. بسیاری از دوستان من بعد از خدمت، عطای خواندن درس در دانشگاه را به لقایش بخشیدند، چون به اصطلاح پشت شان زیر بار مشکلات مالی، بیکاری، افسردگی ناشی از سپری شدن 2 سال از بهترین سالهای جوانی، یغلبی به دست و کوله به پشت و ده ها مشکل دیگر خم شده بود.

ب)
همه ما می دانیم که دخترها طوطی وار می خوانند ولی از لحاظ عملی و به کار بستن چیزهایی که در تئوری یاد گرفته اند بسیار ضعیف اند.{ جان خودم این یکی رو زده توی خال. } در دانشگاه بنده شاهد بودم که نمره های 19 و 20 در کارنامه اشان ردیف می شد ولی در سر کار چند تا از آنها را دیدم که بسیار ضعیف عمل می کردند.

3- در مقاله آمده اولویت استخدام با مردان است. این را هم قبول ندارم چون اولا زنها متقاضی حقوق کمتری هستند نیمی از شرکتها آنها را استخدام می کنند.دوما اولیت استخدام بایستی با مردها باشد
چون تمام بار زندگی بر دوش مردان است. بیکار بودن یک مرد خیلی بدتر از بیکار ماندن یک زن است. چون بیکاری مردان باعث افزایش اعتیاد، افسردگی، قاچاق، طلاق و ... در جامعه می شود."

حالا ميدونم دوباره اين پستم برام دردسر درست ميكنه. هم باز اين فمينيست ها ميان و شروع ميكنند به نوشتن مطالب صد تا يه غازشون. جون من بي خيال شيد. دوباره يه چيزي ميگيد و منم آدم حاضر جواب و جوابتون رو ميدم گريه ميكنيد هاااااااا. اونوقت دوباره اينجا به جنجال كشيده ميشه. پس دور و ور كل كل با منو خط قرمز بكشيد. به نفع خودتون و اين وبلاگه.

موفق و مويد باشيد و نزاريد اين شناسنامه هاتون مهر بخوره. قربون همه بچه هاي گل ايران و اهواز و كيانپارس و باقي جا ها هم برم. باي باي

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

فرمایش متین ویلیام شکسپیر
موضوع: جالب و خواندنی سه شنبه 4 مهر1385 4:3

شكسپير فرموده:

هر كه را دوست ميداري رهايش كن. اگر به سوي تو برگشت، پس بدان كه از آن توست. ولي اگر بازنگشت پس از اول مال تو نبوده.         

                                                           ***     

                           و حال ادامهء ماجرا از زبان دانشجويان مملكت

 

دانشجوي فيزيک: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطکاک بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است !

دانشجوي آمار: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير ممکن است !

دانشجوي زيست شناسي: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... او تکامل خواهد يافت !

دانشجوي کامپيوتر: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپي - پيست استفاده کن و اگر نه بهتر است که ديليت اش کني!

دانشجوي رياضي: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه از در عدد صفر ضربش کن!

دانشجوي حسابداري: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر کن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهکار بفرست !

دانشجوي شوخ طبع: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن تا جونش در بياد و ديگه از اين غلط ها نكنه!

دانشجوي صبور: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد !(همينه)

دانشجوي شکاک: اگر کسي را دوست داري، به حال خود رهايش کن...اگر برگشت ، از او بپرس چرا؟!

دانشجوي عجول : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش کن !

دانشجوي خوشبين : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن... نگران نباش بر مي گردد!

بيل گيتس: اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن...اگر بر گشت مي تواني به خاطر هزينه دوباره نصب شدن محاکمه اش کني ، اما به او بگو که همچنان مي تواند پيشرفت کند.

منم ميگم: اگه كسي رو دوست داري رهايش كن، اگه برگشت كه معلومه از اول مال خودت بوده ولي اگه برنگشت، برو دنبالش و اونقدر التماسش كن تا برگرده و بعدشم توبه كن كه ديگه از اين غلط ها نكني!

 

حالا نوبتي هم كه باشه نوبته جواب نظرات شما فرزندان گلم هست.

reza_khafan من كه هر وقت بتونم آپ ميكنم. علت اينكه بعضي اوقات هم دير به دير اينكار رو انجام ميدم به خاطر شلوغي وقتمه. محسن جان ممنون كه بهم سر زدي، آره عزيزم شرش رو كم كردم. ديگه بعد از اين همه مدت كه يه الف بچه نبايد با من در بي افته. حالا هم اگه نمياد بخاطر آغاز مدارس هستش(آخه بايد به درس و مشقش برسه). رافنه خانوم گل وبلاگ تو هم قشنگه ولي قالب وبلاگت خيلي بهم ريخته بود. بههههههههههههه آقا ميثم گل افتخار دادند و به ما هم يه سري زدن. ميثم جان حالا كه نامزد كردي ديگه دست از سياسي نوشتن بردار و يه كمي هم به فكر زندگيت باش.(راستي براي عروسيت كه ما رو هم دعوت ميكني؟؟؟). اميلي جونم جوابت رو اينجوري ميدم: عليك سلام. ممنونم. خوبم. تو خوبي؟ هيچي به خدا همش دانشگاه و بعدشم بايد برم مغازه. آره واقعيت داره، تو برو عضو بشو همه چيز رو خودت متوجه ميشي. فربودان عزيز كي اينو گفته؟ وقتي نوني براي خوردن نباشه چطور عشقي براي دوست داشتن بوجود مياد؟ مخصوصاً عشق هاي اين دوره زمونه كه همش بخاطر پول و ثروته. ميلاد رئوفي گل من اين همه براي شما روضه نخوندم. بهت گفتم اگه از حرفهاي من چيزي سر در نمياري يه كليك بكن و برو توي خود سايت كاملتر بخون. MILAD خان منم لوگوي تو رو گذاشتم. اگه كافيه بگو. اگر هم نه، پس لينكت رو هم ميزارم.

يه عزيزي با يوزر صلح چند خطي رو نوشته كه بايد بگم بهتر بود يه ايميلي يا نشوني از خودت برامون ميزاشتي ولي اشكالي نداره من يه داستان كوتاه ولي زيبا رو براتون مينويسم كه به اين مسئله ربط داره.

 

 اندیشه

1- فيسلسوف گمنامي در قرن هفدهم زندگي مي کرد. تصميم گرفت مشهور بشود اين بود که يک روز گفت: ((من مي انديشم ، پس هستم)) و از آن روز به بعد حسابي مشهور شد.

2- در قرن نوزدهم فيلسوف گمنامي زندگي مي کرد. خيلي دوست داشت مشهور بشود. ياد فيلسوف قبلي افتاد، اين بود که تصميم گرفت جمله اي درباره انديشه بگويد: ((من، همانم که مي انديشم)) و از آن به بعد حسابي مشهور شد.

3- فيلسوف گمنامي در قرن بيست و يکم زندگي مي کرد. اين فيلسوف هيچ تلاشي براي مشهور شدن نمي کرد. اصلا کوچکترين تمايلي هم به مشهور شدن نداشت. يک روز براي خريد ماست از خانه خارج شده بود. دو سه نفر مرد قلچماق به طرفش آمدند. گفتند: تو همان نيستي که مي انديشيدي؟ منتظر جوابش نشدند و با مشت و لگد به جانش افتادند. بعد هم کشان کشان بردندش.

از آن روز به بعد ديگر کسي فيلسوف را نديده است، هر چند، علي رغم ميلش، حالا ديگر حسابي مشهور شده است. اگر آن فيلسوف هنوز زنده بود حتما مي گفت: ((من مي انديشم ، پس نيستم)) يا ((کاش نمي انديشيدم)).

 

خدایــــــــــا!

به من بياموز

دريابم که زندگی سراسر مقدس است

و فقط يک نيروست که

به تمام هستی جان می بخشد .

به اميد آنکه

  با همه کس و همه چيز

 با عشق واحترام روبرو شوم

                                                 و ديگران را از خود جدا نبينم...

 

قربونتون برم و عزت زياد

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

شیطان کیست یا شیطان چیست؟؟
موضوع: جالب و خواندنی چهارشنبه 22 شهریور1385 20:13

با سلام خدمت همه دوستان عزيزم

 

امروز پرسپوليس با وجود اينكه خيلي خوب بازي كرد، ولي در آخر با نتيجه تساوي 1_1 مقابل حريف اصفهاني خودش متوقف شد. با اين حالت بوجود آمده همه فكر ميكنند برنده بازي برگشت تيمي نيست به جز سپاهان، ولي همون طوري كه همه دارند مشاهده ميكنند، پرسپوليس بازي به بازي بهتر شده و من مطمعنم در بازي برگشت هم خوب بازي ميكنه و اينبار برنده خواهد بود. پس به اميد برد پرسپوليس در بازي برگشت و چهارمين قهرماني اين تيم در جام حذفي.

 

 شیطان کیست یا شیطان چیست؟؟

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

باز هم از اون دسته از دوستاني كه لطف كردند و به وبلاگ اين حقير سر زدند ممنونم. چند وقتي بود كه وبلاگ يه مزاحم جديد داشت كه با اسم فقط ميخوام ضايه كنم كامنتهاي عجيبي ميداد البته بعداً اين اسم رو به نويد تقيير داد. اوايل نمي خواستم زياد تحويلش بگيرم و جوابش رو بدم ولي بعداً دلم براش سوخت و خواستم كمكش كنم. چند باري براش جوابيه دادم و بهش گفتم ديگه اينجا مزاحمت ايجاد نكنه ولي خوب شما كه اين مردم آزار ها رو ميشناسيد ديگه... . بعداً براش چيزهايي مينوشتم كه هيچ آدم فهميده اي سعي نمي كرد جوابشون رو بده، ولي چون اين آقا سن و سال بالايي نداشت و هنوز بچه به حساب ميومد براش سخت بود قبول كنه كه ضايه شده، به همين خاطر شروع كرد به چرت و پرت نويسي و نوشتن چيزهايي بي معني كه فكر كنم حتي خودش هم معنيشون رو نميفهميد. يه سري از دوستان هم كه از چرت و پرت هاي اين آقا خسته شده بودند خودشون رو وارد بحث كردند و قصد داشتند شر ايشون رو از سر من كم كنند. ولي خوب من ازشون درخواست كردم كه ديگه ادامه ندهند.

ولي مثل اينكه بلاخره اين آقا به اشتباه خودش پي برده و بعد از اون همه به قول خودش استقامت اعتراف كرد كه كم آورده. البته مقسر خودش بود كه اين بحث رو شروع كرد و فكر كرد ميتونه با من در بيافته. البته همون جوري كه خودش بهم گفت ناراحتي ايشون از شهاب منصوري (نيكبخت) به اين دليل بوده كه شهاب عكس خواهر اين عزيز رو با وضعيت خيلي نامناسب توي وبلاگش گذاشته بود كه باعث شد غيرتش گل كنه و بخواد با اون وبلاگ در بيافته. اما اشتباه ايشون اين بود كه من رو با شهاب منصوري اشتباه گرفته بود كه خداراشكر اين سو تفاهم هم بر طرف شد.

در آخر بخاطر وقفه اي كه در كار وبلاگ بوجود آمده بود معذرت ميخوام و اميدوارم از اين به بعد كسي من رو با شخص ديگري اشتباه نگيرد كه اين بار اصلاً حوصله كل كل رو ندارم.

 

قربان همه بچه هاي گل اهواز و كيانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بعد از مدت ها
موضوع: جالب و خواندنی سه شنبه 17 مرداد1385 5:33

دانشمنداني كه روزي يك دقيقه براي مشكل مردم فكر مي كنند، از عابري كه روزي ده ساعت عبادت مي كند، مقرب تر اند.

حضرت محمد(س)

دوستان عزيزم سلام

اميدوارم كه حالتون خوبه خوب باشه، ميدونم دلتون برام تنگ شده بود و همش لحظه شماري مي كرديد كه من كي وبلاگ رو آپ ميكنم. خوب اينم به خاطر شما عزيزان.

چاره كسادي بازار پدر

«جيوزپه ماريني» پسرك نه ساله ايتاليائي، شبي از زبان پدرش كه بصورت گله و شكوه از كسادي كار به مادرش مي گفت:

_ اين روزها بازار ما تعميركاران راديو و تلويزيون خيلي كساد شده و كسي راديو و تلويزيون براي تعمير به مغازه من نمي آورد.

پسرك از غصه و كسادي بازار پدرش ناراحت شد و تصميم گرفت هر طور شده به پدر زحمتكش و تعمير كارش كمك كند. روي اين اصل فردا صبح همه بچه هاي كوچه و محله را جمع كرد و گفت:

_ بچه ها، هر كدومتون كه بتونه پيچ كنترل و صداي و تصوير راديو و تلويزيون خونه شونو، اونقدر انگلك كنه كه خراب بشه، مي تونه يك ساعت سوار دوچرخه من بشه.

... از روز بعد سيل تلفن به منزل و مغازه پدر جيوزپه سرازير شد و ده ها تلفن از همسايگان كه تقاضاي سرويس و تعمير تلوزيون يا راديو خانه شان را از آقاي ماريني داشتند.

نتيجه اخلاقي:

1- هيچ وقت تعمير كار راديو و تلويزيون نشويد، چون يا كارتون كساد ميشه يا مجبوريد كلاه برداري كنيد.

2- اگه يه وقت بهتون پيشنهاد دوچرخه سواري شد قبول نكنيد، چون ممكنه كاسه اي زير نيم كاسه باشه.

3- اين روشي كه جيوزپه استفاده كرد، مدت هاي مديدي هست كه در ايران متداول و پابرجاست.

 

يك بار ديگه از اين كه زحمت مي كشيد و نظرات زيباي خودتون رو ارسال مي كنيد ممنونم. واقعاً آدم وقتي مياد وبلاگش رو باز ميكنه و ميبينه چند تا آدم باجنبه براش كامنت دادند، خستگي از تنش در ميره. ولي خوب يه چند نفري هم هستند كه نمي دونم از چرت و پرت نويسي چي گيرشون مياد. دوستان اگر نوشتن اين نظرات مسخره سودي داره بگيد تا ما هم بريم براي بقيه بنويسيم. مثلاً همين شخصي كه با نام (به تو چه) مياد نظر ميده؛ آخه داداش من تو روي چه اصلي ميگي من همون شهاب منصوري هستم!؟ اينهمه شر و ور نوشتي كه بگي من يك ساله از ايران رفتم؟؟؟ يا شخص ديگري كه با نام (فقط ميخوام ضايه كنم) نظر ميده؛ بهتره من جواب تو رو ندم چون خودت با اين نوشتنت ضايه شدي رفت. يه نفر ديگه هم گفته بودند كه وبلاگ نويسي هم بچه بازي شده؛ آره دوست عزيز اگه بچه بازي نبود شما وبلاگ نويس نمي شدي. يه كاربر ديگه هم با نام مسافر كامنت داده بودند كه بايد بگم عزيزم اين شما هستيد كه فرهنگ استفاده از اينترنت را نداريد، پس لطفاً شما خودتون رو اصلاح كنيد. حالا من اين همه نوشتم، دفعه بعدي باز هم همين بيكارها ميان چرت و پرت مي نويسند. از باقی دوستانی که وقت نشد ازشون اسمی ببرم پوزش می طلبم.

از تمام اون عزيزاني كه قصد تبادل لينك داشتند ممنونم و بايد بگم كه من هم شما ها رو لينك كردم.

در آخر هم يك جمله زيبا از دكتر علي شريعتي براتون آماده كردم كه اميدوارم ازش لذت ببريد:

اگر پياده هم شده سفر كن! در ماندن مي پوسي. هجرت كلمه بزرگي در تاريخ«شدن» انسانها و تمدنهاست. اروپا را ببين، اما وقتي ايران را ديده باشي، وگر نه كور رفته اي و كر بازگشته اي.

مخلص همه بچه هاي گل اهواز و ايران عزيز

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

چند تفاوت جالب
موضوع: جالب و خواندنی یکشنبه 11 تیر1385 14:38

با سلام خدمت تمامي دوستان عزيزم كه زحمت مي شكند و به وبلاگ اين حقير سر مي زنند. در ابتدا شهات بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) را به تمامي دوستداران اين حضرت تسليت عرض ميكنم.

يه مطلب خيلي زيبا رو براتون آماده كردم كه در مورد تفاوت هاي عمده دختر ها و پسر هاست. لطفاً تا آخر بخونيدش و در موردش هم نظر بديد.

 

1-دخترا خيلي دوست دارن جاي پسرها باشند اماپسرها اصلا دوست ندارن جاي دخترا باشند.

2-اگر يه دختر یه مشکل غيرقابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يه مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده.

3-يه دختر اگر دو مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه.

4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته باشه يه هفته افسرده ميشه بعد با 2 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ادامه ميده، اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاه تره.

6-دخترا مي خوان سرپسرا کلاس بذارن اما در نهايت سره خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي رو که ميبينن کلاه بذارن و در نهايت موفق ميشن.

7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه هستي به هر کاري ميزنه که از شرت خلاص شه.

8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش و ابرو و دماغ و دهن و........هست.

9ـ دخترا با اينکه از پسرا بيشتر قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يه دختر به چشم ميخوره.

10- دخترا فکر ميکنن بهترين راه براي داشتن يه رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستن بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرفه مقابله!

11- دخترا از درس و مدرسه بيزارن ولي پسرها از درس و مدرسه فراري هستن!

12-پسرا به هم حسودي نميکنن ولي دخترا به هم حسودي ميکنن.

13ـ دخترها زير بار حرف زور ميرن ولي پسر ها خودشون حرف زور ميزنن.

14-اگر يه دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن.

15-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

16-يه دختر اگه با دوست پسرش به هم بزنه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 2-3 تا ديگه دوست ميشه.

17ـ يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه ساعت 4 اما اگر يه دختر از پسره ساعت بپرسه ميگه سا عت 4و2دقيقه و23 ثانيه و اينم شماره تلفن من...... سر ساعت 5 منتظر تماستم!

18- دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!

19- اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه پسره فکر ميکنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

20- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول2  دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند ميزنند زير خنده و ميگن خيلي با حال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص ميخورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت به من بدبخت ميل ميزنن و فحش ميدن!!! (نظر يادتون نره)

در بخش نظرات پست قبلی این مهیار کاویان نژاد نظر داده بودند و چون توی نظرشون شخصیت خودش و خانواده اش رو نشون داده بود مجبور شدم حذفش کنم و اینم بگم مهیار کوچولو اینجا آدمهای بزرگ میان جا برای شما کوچولو ها نیست. پس نیا چرت و پرت بنویس. در ضمن اگه من توی کف سلام کردن با تو باشم دیگه بدرد لای جرز هم نمی خورم( آخه سیبیل قشنگ فکر کردی تا دو تا هم سن و سال خودت میگن معروفی فکر کردی همه میشناسنت) بار آخرت باشه توی وبلاگ من احساس آدمیت بهت دست می ده هاااا. اگه واسه این بچه مچه ها منی واسه من نیم منی. خر فهم شد یا جوره دیگه حالیت کنم کوچولللل. در ضمن شهاب جان این آماری که من از شما زدم در جواب اون کامنت ها بود که توی وبلاگم دادی (چون من با تو پدر کشتگی ندارم) و البته مطمعنم که درست نوشتم(پس نگو اشتباه هست).

حرف آخر:

در سايه سار امن ايمان، پايدار باشيد و جاودان.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ببخشید. شرمنده. سرم خیلی شلوغ بود
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه 8 تیر1385 13:41

هر كس "چرا"يي براي زندگي كردن داشته باشد، چگونه زندگي كردن را در ميابد.

                                                                                                        نيچه

 

 قدرت اندیشه

پیرمردي تنها در زمينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

 

نتيجه اخلاقي:

1- براي شخم زدن زمينتون، يكمي سلاح هسته اي توش قايم كنيد.

2- با بعضي از دروغ ها ميشه سره مامورين دولت رو هم كلاه گذاشت.

 

خوب دوستان عزيزم سلام

ببخشيد كه دير آپ كردم، توي اين چند وقته خيلي سرم شلوغ بود. ولي بخاطر شما هم كه شده اين مطلب زيبا رو نوشتم، تا همتون ازش لذت ببريد. از اون دسته دوستاني هم كه با نظرات خودشون من رو شرمنده كرده بودند، ممنونم. يك سري هم گفته بودند كه چرا آمار نمي دم. دوستان عزيز؛ من بايد يه نفر رو گير بيارم تا بچه هاي جديد كيانپارس رو بشناسه و بهم معرفي بكنه، پس يكمي وقت مي بره. در ضمن اگه آمار شخص خاصي رو هم مي خواهيد، اسمش رو بنويسيد تا براتون بزارم.

دست علي يارتون  خدا نگه دارتون

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

امتحان شیرین
موضوع: جالب و خواندنی دوشنبه 29 خرداد1385 16:35

كاش مي توانستيم از آفتاب ياد بگيريم كه بي دريغ باشيم، در دردها و شادي هايمان حتي با نان خشكمان و كاردهايمان را جز براي قسمت كردن بيرون نياوريم.

                                                                                    احمد شاملو

 

امتحان شیرین 

خیلی خوشحال بودم، من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود. فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.  اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم. یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی. سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت:

اگه همین الان ۱۰۰ هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو ................!

 من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم...

 اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم...

 وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم،،، یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!

 پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی!!! ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم، ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم، به خانواده ما خوش اومدی!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید تا وقتی خواستید برگردید و ۱۰۰ تومان را بردارید با یه همچین صحنه ای بر بخورید!

 

چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شيرين مي گذرند، زمان در گذر است و آنچه كه مي ماند، يادها و خاطراتي است، گفته ها و آثاري است . . . اي كاش يادگارهايمان زيبا و شيرين باشد.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تغییر در روند کار
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه 25 خرداد1385 17:28

هفت شهر عشق را عطار گشت            ***               ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

                                                                                                          عطار نيشابوري

 

مجسمه هاي عاشق

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود، يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد. دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من خرابکاري(پي پي)  مي‌کنم روي سرش."

نکته اخلاقي: (برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي) 
 بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع، دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که ایشان روزي روي سرتان برينند!

از اين پس قصد دارم تا هر چند وقت يكبار مطالب و نكات جالبي رو براي شما بنويسم تا وبلاگ رو از يكنواختي در بيارم.

در ضمن از اينكه بنده حقير و به حساب آورديد و در مورد وبلاگم نظر داديد ممنونم.

پاسخ نظرات شما: چو ايران نباشد تن من نباد: از تعريف شما هم متشكرم، وبلاگ خوبي داريد من لينك شما را در پيوندهام قرار دادم. سروش جان ممنون از تعريفتون، براي پيدا كردن دوست دختر بهتره بري يه دختر خوب كه توي كيانپارس باشه رو ببيني. ميلاد عزيز سعي ميكنم براتون پيدا كنم. فريد خان من منظوري نداشتم، فقط وقتي ديدم از كم بودن كامنتهات نارازي هستي خواستم يه كمكي كنم. آقا يا خانم نميگم؛ سعي ميكنم آمار اين دوستمون رو هم برات پيدا كنم و در ضمن از راهنماييت هم ممنونم. ممد اهوازي عزيز از راهنماييت ممنون، من لينك وبلاگ شما رو هم توي پيوندهام اضافه كردم، راستي اگه ميتوني اون كاري رو كه بهت گفتم حتماً انجام بده، خوشحال ميشم. آقا يا خانوم ناشناس؛ ممنون از كمكي كه ميخواهيد بكنيد، اگه ميتونيد آمار كساني رو كه داريد بصورت كامل به ايميل وبلاگ بفرستيد و در ضمن از اين به بعد سعي ميكنم وبلاگ را زود به زود آپ كنم. يكي از دوستان هم لطف كردند و به من ايميل دادند و هر چي از دهنشون در مي اومد بار اين بنده حقير كردند، از همين جا خدمت اين دوست عزيز و عقده اي سلام ميرسونم و فقط در جواب شما ميگم حرفهاي شما براي من اصلاً مهم نيست. مهم فقط اين است که

 من هستم و براي اين بودن ؛نه توضيح ميدهم؛ نه معذرت ميخواهم؛ نه اجازه ميگيرم.

موفق باشيد

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |


ahwaz-kiyanpars.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati