وقتی گلابی معنای سیاست میدهد.
موضوع: اجتماعی
جمعه پنجم آبان 1385 20:7
وقتی گلابی معنای سیاست میدهد.
بچه که بودم یادم هست پدرم به من توصیه می کرد که همیشه کتابهای علمی بخوانم و سراغ علم و دانش بروم و هیچ کاری به سیاست نداشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم اگر حتی پدرم هم اون نصیحت رو به من نمی کرد طرز فکری و نحوه نگرش و زندگی من طوریست که اصلا با این واژه مزخرف ناسازگارست. جوونتر هم كه بودم تمامی اطلاعات من درباره دولت و دولت مردان دانستن نام ریاست جمهوری بود و بس. دیگر نه می دونستم کی معاون رییسه و کی پادوئه و کی چی کارس. سرم تو کار خودم و از هفت دولت آزاد، یه جورایی بیق بیق.
بعدها که بزرگتر شدم و يه جورايي مطالعه ام بيشتر، متوجه شدم که این منطقه خاورمیانه از پای بست ویرانه. من در منطقه ای متولد شده ام که اگر حتی بگویی گلابی برایش یک معنای سیاسی در می آورند، تنها فرقش اینه که در کشورهای عربی اصلا کسی حق حرف زدن نداره وگرنه می برنش اونجا که عربه نی بیندازه ولی تو ایران میشه تا حدودی حرف زد.
تو ایران همه کارشناس سیاسی هستند. توی تاکسی می شینی فحش خار و مادره که رد و بدل می شه. به هيچ كسي هم نمي توني اعتماد بكني، حتي رفيق خودت. چون ممكنه همون شب چند نفر بيان و ببرنت و بعدشم همون بلايي كه سر فيلسوف پست قبلي اومد، سر تو هم بيارن.
یه روزی اگه خدا رو ببینم یقه اش رو می گیرم و هرچی دلم می خواد بهش میگم. بهش میگم یه قرون مرام نداری ما رو انداختی توی گه به گور شده ای که همه چیش برعکس آدمیزاده. دیگه نمی دونم غصه خودم رو بخورم، غصه خانواده بخورم یا غصه هم سن و سالهایی که باید برای کوچکترین حقوق زندگیشون بجنگن. کی میشه یه روزی بفهمیم هستن کسانی که اصلا در خونشون سیاست نیست و اگر گاهی هم حرف می زنند به عنوان یک حق شهروندی به حساب بیاد. کی میشه برای گه مال کردن شخصیت یک نفر از کوچک ترین و بی ربط ترین نقاط گذشته زندگی شخص استفاده نشه. کی میشه بتونیم نفس بکشیم. کی میشه یه وبلاگ نویس بنویسه بی ترس از حرف پدر و مادر و خاله و عمو و هر ننه قمره دیگه ای که با یه مشت عقاید پوسیده و بی خود بالا اومدن و معنای تکنولوژی و بمباران اطلاعات و چالش های بین نسل رو نمی فهمن.
دلم گرفته. ای کاش من هم مثل اون دوستی بودم که سرم رو می گذاشتم رو بالشت و ساعتها می خوابیدم و شب زنده داریم به الافی روی اینترنت ختم می شد و دیگر هیچ. ای کاش من هم مثل هزاران نفر دیگه ای بودم که همیشه از روی بیکاری سرشون رو می خارونن و ساعتها پشت تلویزیون نشسته اند و فقط کانال عوض می کنند. ای کاش من هیچگاه تولید محتوا نمی کردم. نمی نوشتم، برای عشق انقدر حریم و تقدس قائل نبودم. اگر اینها نبودم هیچ گاه زجر نمی کشیدم. اگر هم زجر می کشیدم تمام هم و غمم می شد که چرا فلان ماشین بنز رو ندارم و چرا کفش قرمز آدیداس رو نخریدم.
نا امیدم و خسته از این فضای لعنتی. چرا بایست این طور باشه، مگر ما حق زندگی نداریم، مگر جوان ما حق نداره مثل هزاران نفر دیگه بپوشه و راه بره و از ته دل بخنده. من به شما می گویم انگار حق نداره. من اگر می خواهم ویزای اروپا رو بگیرم باید هزاران مدرک و قیم پیدا کنم و بعدش هم در لیست صفحه آخر سفارت ببینم که بین این همه کشور دنیا، ایران و چند کشور دیگر برای گرفتن ویزای شنگن تا سه هفته طول می کشه و بقیه کشورها ماکسیمم فقط 5 روز. یعنی اگر من از کوچک ترین و بی نام و نشان ترین کشور دنیا باشم به راحتی آب خوردن میتوانم ویزای شنگن بگیرم تا اینکه بخواهم با پاسپورت ایرانی تقاضای ویزا کنم.
من چرا باید غصه بخورم که اون کنسول مرده شور اروپایی باید فکر کنه که به من ویزا بده یا نه. که آیا میرم توی مملکتش و پاسپورتم رو پاره می کنم و می خواهم پناهنده بشم و یا اینکه واقعا می خواهم بروم مملکتش رو ببینم و یا کار واجبی دارم که باید در زندگیم انجام بدم. چرا باید جوان انگلیسی مست و پاتیل دست در دست دوست دخترش در خیابانهای دوبی از شادی عربده بزند و من در سوی دیگر سر در آسمان داشته باشم.
از چه دارم حرف می زنم؛ دلم خوش است. من از مملکتی هستم که جوانش برای حکومتش اندازه آب دهان سگ ارزش ندارد. این همه جوون با پتانسیل، باهوش، دارای قوای کار، مهربان، اهل فرهنگ و تحصیل کرده از کوچک ترین امکانات رفاهی برخوردار نیستند. از مملکتی هستم که ورود تکنولوژی جدید برایشان به مانند حمله کردن به پایه های دین خیالی و ساختگیشان است. دین ساختگی، چون زاییده تفسیر و خیال ماست وگرنه دین انسان رو شوق پرواز می ده نه زنجیر به میله های قفس. من از مملکتی هستم که کودکان 5 ساله اش در خیابانها آدامس می فروشند و در شبهای زمستان سگ لرز می زنند و من و امثال من رو در ماشین های گرم با چشمان حسرت نگاه می کنند. من نماز می خونم. اما اگر به حرمت همین نمازیست که من می خوانم از خدای خود می پرسم اگر عدل تو این است من به تو کافر می شوم و جهنم را می خرم چرا که در جهنم مرا به دنیا آورده ای.خودِ خودِ جهنم.
به خدا خسته ام. خيلي هم خسته ام.
یکی از دوستان هم سوالی پرسیدند در مورد اینکه این وبلاگ مخصوص بچه های کیانپارس هست. باید جواب بدم: خیر. قرار نیست چون اسم وبلاگم اهواز و کیانپارس هست فقط هم بچه های اینجا بیان و سر بزنند.
پس قربان همه بچه هاي گل ایران. اهواز. کیانپارس و ...
نوشته شده توسط تنها در تاریکی |
لینک ثابت |